علی سلطانی

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


"ملاقات با مزاحم تلفنی" از علی سلطانی

شنبه 14 مرداد 1396

 

ملاقات با مزاحم تلفنی


گنگ بود
همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم.
بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود.
فرار کردم
از تو..ازخودم..از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد!
ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست...
نشستم و پاییزِ هزار و سیصد و رفتنت را ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم که رسیدم به خط پایان... نه ... گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست.
دلیل تو بودی...هوا تو بودی...نفس تو بودی و به خدا که رفتن به چشمانت نمی آمد!
اما رفتی و مانده بودم که تاوان کدام گناهم را اینگونه پس میدهم؟
دنبال دلیل بودم اما نه...دیگر دلیلی برای ماندن نبود و داشتم صدای آمبولانس و صاحبِ این مسافرخانه را مرور میکردم که قرار بود فردا صبح نامه ای از جیبم خارج کنند که انتهایش نوشته: " برسد به دست آهو"!
مرور میکردم و فضای سوت و کور این مسافرخانه صدایِ کلاغ هایِ همبستر رویِ شاخه ی خشکیده ی درختِ سیزده ساله را به رخِ تنهایی ام میکشید!
از آخرین هم آغوشی مان چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذشت اما بارها خواستم و نشد که بگویم نیازی به تکرارِ لمسِ لب و گیسویت نیست.
همان اولین باری که در آغوش کشیدمت فراتر از تن و پیراهنم را بغل کردی و عطر سرد گردن ات تویِ مغزم پیچید!
چند ماه و چند روز و چند ساعت است که شب و روزم را در طبقه ی بالای این مسافرخانه سَر میکُنم و بی خبرم که کجایی که چگونه که چرا بی من تنهایی؟
.
سیزدهمین قرص را در دستان عرق کرده ام ریختم و چشمانم را بستم...
همه چیز داشت تمام میشد اگر صدای تلفنم در نمی آمد!
انتظارِ تماس هیچکس را نداشتم اما این شماره ی ناشناس...
این شماره که زیاد هم ناشناس نبود و
اصلا یادم نمی آید کِی...اما شماره اش را با نامِ مزاحم تلفنی ثبت کرده بودم.
گفتم به درک و مُشتِ پُر از قرص را تا سینه بالا آوردم اما انگار مزاحمِ تلفنی داشت آن ور خط زجه میزد...!
بی اختیار گوشی را جواب دادم که صدای گریه ی اش گوشم را تیغ کشید!
انگار که تمام بغض اش به گریه آمیخته بود.
الو گفتن هایم را نمیشنید اصلا
و با نفس های منقطع فقط گریه میکرد.
مبهوت گوش میکردم به صدایش
که بعد از سی ثانیه تلفن را قطع کرد.
در شوک بودم و آب دهانم پایین نمی رفت که پیام داد:
"هیچ چیز نپرس فقط فردا باید ببینمت"
و بعد هم آدرسی ارسال کرد.
.
همه چیز داشت تمام میشد اما تماسِ این مزاحمِ تلفنی و صدای راز آلودش باعث شد تا خودِ صبح پلک نزدم و فردا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم...


برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

دلخوشی از علی سلطانی

شنبه 14 مرداد 1396

 

واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکنه.
تا حالا به یه فوتبالیست،به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده خوب نگاه کردی؟
اصلن دیگه نتیجه بازی مهم نیست واسش،فقط وقت کشی میکنه که بازی تموم شه،
دیگه حال جنگیدن و ادامه دادن نداره،
یجور رفعِ تکلیف شاید.
خیلی از آدمایی که اطرافت میبینی دارن وقت کشی میکنن نه زندگی.یجور رفع تکلیفِ نفس کشیدن،کنار اومدن با سرنوشت.
دوره راهنمایی یه همکلاسیِ خنگ داشتم که ....

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

" کوچه ی بن بست " از علی سلطانی

سه شنبه 26 بهمن 1395

 

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت.
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

" تنهایی دو نفر " از علی سلطانی

سه شنبه 26 بهمن 1395

 

تنهاییِ دو نفر


_تو خودتی چرا؟

_آدم که تو قلب کسی جا نداشته باشه میره تو خودش

_برف به این قشنگی، شب به این آرومی پاشو بیا لب بالکن هوای یخ بخوره تو صورتت سیگارتو کام بگیر

_برف خیلی قشنگه، نمیدونی که خنده هاش چقد به این هوای برفی میاد

_دلم یه خیابون میخواد که تموم نشه، بری بری بری هی همینجوری بری

_امروز براش گل گرفتم بعد خواستم ببرم بدم بهش، یکم نشستم با خودم فکر کردم دیدم نه...نمیتونم

_چرا؟

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

 

" چقدر دلم خواست " از علی سلطانی

سه شنبه 26 بهمن 1395

 

چقدر دلم خواست
امروز صبح
وقتی از خواب بیدار شدم
وقتی پتو را کنار زدم
وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست
دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم
دوباره پتو را روی صورتم بکشم
و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای،
از آن پیام های دستوری

"که تمام کارهای امروزت را کنسل کن
که دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم...
که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!"

تا با همان حالتِ خواب آلود
لبخند رویِ صورتم بنشیند
و به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... .

اما راستش را بخواهی
گوشی را برداشتم
پتو را هم رویِ صورتم کشیدم
اما خبری از پیامت نبود
یعنی مدت هاست خبری نیست
اما آدم است دیگر
دل است دیگر...

عکس های پروفایل ات را چند باری نگاه کردم...
چند کلمه ای قربان صدقه ات رفتم
و بی حال و بی رمق و خیره...
راهیِ محل کارم شدم
راهیِ روز مرگی هایم شدم اما
انگار
یک چیزی را
در خیابان
جا گذاشته بودم...

از کتاب چیزهایی هست که نمی دانی

علی سلطانی

" رسوای جماعت " از علی سلطانی

یکشنبه 19 دی 1395

 

از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش

از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری!

از اینکه بنشینی کنار کودک فال فروش و با او درد و دل کنی...

از اینکه وسط پیاده رو" البته اگر مامور نبود!" عشقت را در آغوش بگیری..

از اینکه ...

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

"صحنه ی نمایش" از علی سلطانی

پنجشنبه 2 دی 1395

 

_چقدر کم حرف شدی

+حوصله ندارم

_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه

+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم

_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم

+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!

_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ

+مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی

_نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو
حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو

+پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .

این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .
نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .
چند سال قبل...

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

"پاییز آمد" از علی سلطانی

یکشنبه 4 مهر 1395

 

پاییز آمد و من، ساختن لحظات ناب را بدون تو حرام کرده ام ... چه بهانه های خوبی برای امروز هست اما تو را ندارم!

مثلا خوردن یک لیوان قهوه در کافه هایِ کنار پیاده رو کار شراب را میکرد، اگر دستان تو در دستانم بود!
بعد از آن هم پیاده روی در خیابان ولیعصر ...
مردم درگیر روزمرگی و من هم درگیر پیچش موهایت که باد به صورتم میزند وقتی دارم شعر در گوش ات زمزمه میکنم...
تو هم درگیر صدای دورگه من!
فکر کن ...

 

برای مشاهده ی ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید


نمایش صفحه ی 1 از 2
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 5
بازدیدهای دیروز : 298
بازدیدهای هفته : 907
بازدیدهای ماه : 303
بازدیدهای سال : 24197
کل بازدیدها : 131943
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 2 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 255 عدد
کل نظرات : 890