حسین جنتی

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


شعر " پی یک اشتباه ناجورم " از حسین جنتی

شنبه 8 خرداد 1395

 

پی یک اشتباه ناجورم ! باغ ممنوع سیب میخواهم !
 تا بفهمند نازنین منی ، قد زلفت رقیب میخواهم !

مادرم گفت : دل نبند و برو ، هر کجا روی نازنینی هست
آه مادر ! دلم ز دستم رفت ، ختم امن یجیب میخواهم !

پدرم گفت : بچه جان بس کن ! حرف های عجیب میشنوم !
آه آری پدر ، عجیب ، عجیب ، خاطرش را عجیب میخواهم !!

باز فر میخورند دور سرم ، این قوافی : حبیب ، عجیب ، غریب ....
آه مادر ، پدر ، مریض شدم ، به گمانم طبیب میخواهم !

بعد از این عاشقانه خواهم گفت ، بعد از این قهوه خانه خواهم رفت !
باغ ممنوع سیب پیشکشم !دود نعنا دو سیب میخواهم !!

حسین جنتی

شعر دست بی نمک از حسین جنتی

شنبه 8 خرداد 1395

 

از من مپرس صبر نمایان من کجاست
خود دیده‌ای که چاک گریبان من کجاست

با این دهان خون شده حال جواب نیست
از مشت او بپرس که دندان من کجاست

ای دست بی‌نمک ! که وبالی به گردنم
از او سراغ کن که نمکدان من کجاست

ای چشم تر ! به نامه‌ی اشک روان بپرس
از روی من، که پس لب خندان من کجاست

زین رهزنان گردنه فرسا دلم گرفت
یا رب خروش قافله‌گردان من کجاست

انگشترم، ولی به کف دیو رفته‌ام
یاران ! نشان دهید سلیمان من کجاست

بیمار شد دلم ز غم بیشمار دهر
ساقی کجاست ؟ شیشه‌ی درمان من کجاست ؟

بهتر که سر به گوشه‌ی مستی فرو برم
آن آستین گریه‌ی پنهان من کجاست ؟

حسین جنتی

شعر رفیق از حسین جنتی

شنبه 8 خرداد 1395

 

قطع قلم، به قیمت نان می کنی رفیق؟
این خط واین نشان که زیان می کنی رفیق!

گیرم درین میانه به جایی رسیده ای،
گیرم که زود دکّه، دکان می کنی رفیق!

روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد،
حیرت ز کار و بار جهان می کنی رفیق

تیروکمان چو دست تو افتاد، هوش دار
سیب است، یا سر است ،نشان می کنی رفیق!

کفاره اش ز گندم عالَم فزون تر است،
ازعمر آنچه خدمت خان می کنی رفیق!

خود بستمش به سنگ لحد، مُرده توش نیست!
قبری که گریه بر سر آن می کنی رفیق!

گفتی: " گمان کنم که درست است راه من"
داری گمان چو گمشدگان میکنی رفیق!!

فردا که  آفتاب حقیقت برون زند،
سر در کدام  برف نهان میکنی رفیق ؟!

حسین جنتی

شعر "نگرد بیهُده! یک سکه ی سیاه ندارم" از حسین جنتی

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395

 

نگرد بیهُده! یک سکه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای ! هیچ غیر کاه ندارم

 

 

جز اینکه هیچ ثوابی تمامِ عمر نکردم،

دگر  - به صاحب قرآن قسم - گناه ندارم!

 

خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده ست،

زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم!

 

اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور،

که سالهاست به جز سایه ام سپاه ندارم

 

دو دست ، دورِ چراغم گرفته ام شبِ توفان،

خوشا خودم! که سری دارم و کلاه ندارم!

 

نه خورده ام زِ کسی لقمه ای ، نه بُرده ام از کس،

که خُرده بُرده ای از خیلِ شیخ و شاه ندارم

 

حسین جنتی

شعر "همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم" از حسین جنتی

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395

 

همین، تا پر گشودم از قفس ها سر در آوردم،

 غلط کردم به شوق باغ ، گویا پر در آوردم

 

دهان تا باز کردم مُنکرانم طعنه ها کردند

 غزل گفتم، گمان کردند پیغمبر در آوردم

 

اگر شمشیر عریان پیشِ رویم بود خندیدم

 چو بودا در جواب از جیب ، نیلوفر در آوردم!

 

درختی ساده ام، آری جفای باغبانم را،

 هرس پنداشتم، پس شاخه ای دیگر در آوردم!

 

به خود آرایشِ "بَزمی" گرفتم تا بیاسایم

 غم از هرسو که آمد بر سرم، ساغر در آوردم

 

جهانِ سخت را آسان گرفتم، شعرِ تَر گفتم

 به مضمون ، موم از دکانِ آهنگر در آوردم

 

ندارم عادتِ منت کشیدن، حالِ من خوب است

 زِ بس با دستِ خود از پُشتِ خود خنجر در آوردم

  

زِ عُمرِ رفته آهی ماند، بر آیینه ی جانم

 طلا در کوره کردم، مُشتِ خاکستر درآوردم!

 

حسین جنتی


نمایش صفحه ی 1 از 1
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 55
بازدیدهای دیروز : 91
بازدیدهای هفته : 593
بازدیدهای ماه : 728
بازدیدهای سال : 16399
کل بازدیدها : 124145
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 1 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 226 عدد
کل نظرات : 596