اشعار شاعران معاصر

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


" اگر باشی ... " از حسن منزوی

دوشنبه 4 بهمن 1395

 

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

 

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

 

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت

 

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت

 

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

 

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

 

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

 

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

 

حسین منزوی

شعر " مثل " از حامد ابراهیم پور

جمعه 1 بهمن 1395

 

مثل دو تا گنجیشک ترسیده
مثل دو تا فنجون وارونه
مثل دو تا دفترچه ی کاهی
که هیشکی توشونو نمیخونه
مثل دو تا پروانه ی زخمی
که بالشونو آدما کندن
مثل دو تا ماهی که رو قلاب
چشماشونو آهسته می بندن
دو تّا گوزن قطبی تنها
که خون گرفته رد پاشونو
یا نه !دو تا مرغابی وحشی
که گربه خورده کله هاشونو
مثل دو تا نعش لگد خورده
مثل دو تا نقاشی پاره
مثل دو تا قبر تک افتاده
که هیشکی گل روشون نمیذاره
 
برای دیدن ادامه ی شعر به ادامه مطلب بروید

شعر " غریبه " از حامد ابراهیم پور

جمعه 1 بهمن 1395

 

سپرده بود به آوارگی عنانش را

غریبه ای که نمیگفت داستانش را

 

کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد

وبعد خم شد و پر کرد استکانش را

 

شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید

و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را

 

-زیاده می نخوری ! شهر پاسبان دارد

-که مرده شور ببرد شهر و پاسبانش را !

 

(نگاه صاحب میخانه بی تفاوت شد

اگرچه زیر نظر داشت میهمانش را ):

 

برای دیدن ادامه ی شعر به ادامه مطلب بروید

"سراپا اگر زرد پژمرده ایم" از قیصر امین پور

چهارشنبه 29 دی 1395

 

سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم


چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم


اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم


اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم


اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !


گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !


دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

 

قیصر امین پور

"موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است" از قیصر امین پور

چهارشنبه 29 دی 1395

 

موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است


تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است


ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم
پرواز بال ما ، در خون تپیدن است


پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است


ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه ، خود را ندیدن است


گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است


بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ، از کال چیدن است 

 

قیصر امین پور

"ماه در پای شب تار نخواهد افتاد" از مهدی جهاندار

سه شنبه 28 دی 1395

 

مسمط مخمس مهدی جهاندار با تضمین از حضرت حافظ:

"نفس باد صبا مشک  فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

"حضرت حافظ"

-----------------------------------------------------

ماه در پای شب تار نخواهد افتاد

کار یوسف به خریدار نخواهد افتاد

اتفاقی سرِ بازار نخواهد افتاد

ذوالجناح از رمق اینبار نخواهد افتاد

عَلم از دست علمدار نخواهد افتاد

***

"نفس باد صبا مشک  فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد"

آنچه در پرده نهان بود عیان خواهد شد

شیعه یاد در و دیوار نخواهد افتاد

***

همۀ شهر اگر جنگ و هیاهو باشد

چارۀ آن نه به زور است و نه بازو باشد

که اشارات اباالفضل به ابرو باشد

پاسبان حرم زینب اگر او باشد

چین به پیشانی زوّار نخواهد افتاد

***

آنکه در خانه می ِ نابِ گوارا دارد

چه نیازی به سمرقند و بخارا دارد

وای ِ آن گلّه که با گرگ مدارا دارد

هرکه در سر هوس کرب و بلا را دارد

جز پی قافله سالار نخواهد افتاد

***

هرکسی را که به یاری سر و کار افتاده است

فاش می گوید و از گفتۀ خود دلشاد است

یارِ دریا دل ِ دریا نفس ِ دریا دست!

دوش بردند شهیدان تو را بالادست

بردن ما به دل یار نخواهد افتاد؟...

مهدی جهاندار

" انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر" از مهدی جهاندار

سه شنبه 28 دی 1395

 

مخمس مهدی جهاندار با تضمین از شعر معروف مولانا:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

"جلال الدین محمد بلخی"

-----------------------------------------------------

 

زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست

پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست

چشمی بخند، خندۀ مستانم آرزوست

" بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست"

 

پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر

لب های تشنه را نرسد شبنمی ز ابر

مهتاب سوخت نیمه شبی در ستیز ابر

"ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر

کان چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست"

 

آهی به سینه دارم و اشکی به دامنم

چشمی به دوردست بیابان می افکنم

چاهی به عمق درد دل خویش می کنم

"یعقوب وار وااسفاها همی زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست"

 

کنج قفس عقابِ رها حبس می شود

خورشید، پشت پنجره ها حبس می شود

در کوچه ها نسیم صبا حبس می شود

"والله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست"

 

از جادۀ بدون مسافر دلم گرفت

از خواب مرغ های مهاجر دلم گرفت

از طعنه های غایب و حاضر دلم گرفت

"زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"

 

انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر

انسان همو که کاسه اش آغشته شد به زهر

انسان همو که رفت و نهان شد ز چشم دهر

"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست"

 

در بارگاه پادشه و خانۀ گدا

در بین آشنا و میان غریبه ها

از هرکجا که فکر کنی تا به ناکجا

"گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست"

 

تنگ غروب بود که آمد سر قرار

چیزی میان آیۀ وَالیل و وَالنّهار

زیبا و باشکوه و دلارام و با وقار

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست"

 

مهدی جهاندار

"جام ملائک در شب خلقت به هم خورد" از محمدحسین ملکیان

دوشنبه 27 دی 1395

 

جام ملائک در شب خلقت به هم خورد

ابلیس سرگرم ریاضت بــود، کـــم خورد

 

دور  خـدا  آن  شب  ملائک حلـــقه  بستند

او چار قل خواند و سپس انسان رقم خورد

 

در خــاطراتش مـــادرم حــــوا نـــوشته

دستی میان گیسوانم پیچ و خم خورد

 

حوا کـــه سیب ... آدم فریب و آسمـــان مهر

درها به هم، جبریل غم، شیطان قسم خورد

 

همزاد من از انگبین اصفهان و

همزاد تو نارنج از باغ ارم خورد

 

وقتـــی بــــه دنیــــا آمدم شاعـــر نبودم

یک سنگ از غیب آمد و توی سرم خورد

 

نام تــــو از آن پس درون شـــعر آمد

نام من از دنیای عاقل ها قلم خورد

 

محمدحسین ملکیان


نمایش صفحه ی 1 از 10
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 122
بازدیدهای دیروز : 138
بازدیدهای هفته : 366
بازدیدهای ماه : 981
بازدیدهای سال : 79698
کل بازدیدها : 98104
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 32 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 215 عدد
کل نظرات : 26