اشعار شاعران معاصر (غزل و سایر قالب های کلاسیک)

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


وفادار از سیمین بهبهانی

شنبه 28 مرداد 1396

 

وفادار


بگذار که درحسرت دیدار بمیرم

    درحسرت دیدار تو بگذار بمیرم

 

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

     بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

 

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

     در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

 

بگذارکه چون شمع کنم پیکر خود آب

     در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

 

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

     تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

 

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

     بگذار بدانگونه وفادار....  بمیرم .....

 

سیمین بهبهانی

"آفتابا چرا نمی آیی؟" از خروش

شنبه 14 مرداد 1396


"آفتابا چرا نمی آیی؟"

 

واژه هایم تو را ردیف شدند
اول قصه با...نمی آیی
واژه هایی که بی تو یخ بستند
آفتابا چرا نمی آیی؟

از تو سرشار می شوم وقتی
از تو آکنده اند این کلمات
آه سخت است بی تو سر بدهم
فاعلاتن مفاعلن فعلات

من به اندازه ی نبودن تو
با خودم سالهاست در گیرم
لحظه ها موریانه ام شده اند
یعنی از این همیشه ها سیرم

جمعه ها جمعه های دلتنگی
ندبه ها  میهمانی ام کردند
من تو را از سه شنبه پرسیدم
جاده ها جمکرانی ام کردند

روزگار مرا که می بینی
در دلم داغ های دیرین است
ماه ، دیشب برای من می گفت
سایه ی آفتاب سنگین است

برای دیدن ادامه ی شعر به ادامه مطلب بروید

"ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ" از فراز

شنبه 14 مرداد 1396

 

در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ
ﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد… ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

اﯾﻦ ﻗﺪرﻫﺎم ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻧﺪاﺷﺖ !
ﺑﺎ ﮐﻮچ او ﺑﻪ ﺷﻬﺮ، ﻣﻬﺎﺟﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎد روﺳﺮی اش را ﮐﻨﺎر زد
از آن ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ !

ﻫﯽ در ﻟﺒﺎس ﮐﻬﻨﻪ اداﻫﺎی ﺗﺎزه رﯾﺨﺖ
ﻫﯽ ﮐﺎر ﺷﺎﻋﺮان ﻣﻌﺎﺻﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ…

از ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮب ﭼﻬﺮه و ﻋﺎﻟﻢ ﭘﺴﻨﺪ ﺑﻮد
ﺑﯿﻦ زﻧﺎن ﺷﻬﺮ ﺳَﺮ و ﺳِﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ !

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺎ زﺑﺎن ﺧﻮش از ﺷﻬﺮ ﻣﺎ ﺑﺮو
ﺳﺎک ﺳﻔﺮ ﮐﻪ ﺑﺴﺖ، ﻣﺴﺎﻓﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ…

 

محمدحسین ملکیان (فراز)

"در اشک جاری ام" از مرحوم غلامرضا شکوهی

شنبه 14 مرداد 1396

 

من پاره های قلبم و در اشک جاری ام
خونابه ای به وسعت یک زخم کاری ام

چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت
تنهاترین نشانه ی یک یادگاری ام

یلدای من که ثانیه ی شوم ساعت است
ای وای بر حکایت شب زنده داری ام

زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب
دیدم سزای خنده ی شوم بهاری ام

من دست بر کمر زده ام از خمیدگی
جز دست من نکرده کسی دستیاری ام

غمزوزه ی جراحت گرگم به کوهسار
با درد خویش هم نفس بی قراری ام

چون سایه ی طویل درختم که در غروب
هر لحظه بیشتر ز تن خود فراری ام

بندی به پای دارم و باری گران به دوش
در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام

مرحوم غلامرضا شکوهی

"حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم" از امید ضباغ نو

شنبه 14 مرداد 1396

 

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم



گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!



روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم



در کنـــار تــــو  قدم  مــــی زدم  و دور و بـــرم

چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم



روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند

سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم


پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم



بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند

دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم



من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

 پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟



امید صباغ نو

"هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم" از سید مهدی موسوی

یکشنبه 8 مرداد 1396

 

هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم
دوباره فحش بده، بزن در گوشم

نشسته بر دوشم، هزار ردّ کبود
در اینهمه مردی ست که هیچ وقت نبود

مرا بکُش هر شب به شکل قانونی
که لذّت محض است در این تن خونی

به آستانه ی درد، به لذّت تحقیر
مرا بگیر و بکش، مرا بگیر و بمیر

به جای ضربه ی دست، به ردّ بوسه ی داغ
مرا بزن به جنون، مرا بزن شلاق

رهام کن امشب در این خودآزاری
مرا شکنجه بکن که دوستم داری!

برای تو تسلیم، برای تو مردن
که دوستت دارم در این کتک خوردن

به پات افتادن، تمام فلسفه ام
بهشت آن لحظه ست که می کنی خفه ام

به دست و پا زدنم میان گریه و خون
مرا بکوب به در، مرا بزن به جنون

کنار تو هستم به شادی و ماتم
بدون هیچ دلیل بکن مجازاتم

مرا تصوّر کن شبیه یک برده
که عاشقت بوده که باورت کرده

دوباره فحش بده کنار هر دستور
به هر طرف رفتی مرا ببر با زور

به داغ کردن تو، به لذّت داغیت
به خنده ای کمرنگ پس از بداخلاقیت

دوباره با ترکه بزن کف دستم
دوباره خواهم گفت که عاشقت هستم

به درد چسبیدن، به عشق اجباری
همیشه تسلیمم در این خودآزاری

مرا شکنجه بکن بزن به بی رحمی
که گریه های مرا فقط تو می فهمی

صدام کن با فحش، صدام کن با داد
اگرچه این برده به پای تو افتاد

همیشه فریادم اگرچه خاموشم
جلوی چشم همه بزن در گوشم

از اینهمه خوبم، از اینهمه مستم
که عاشقم هستی، که عاشقت هستم

سید مهدی موسوی

"دعا کردیم" از حامد ابراهیم پور

یکشنبه 8 مرداد 1396

 

دعا کردیم و هرشب ترس هامان بیشتر می شد
دعا خواندیم و گوش آسمان هربار کر می شد

من و تو هرکجای این زمین بسته می رفتیم
گذشته باز مثل سایه با ما همسفر می شد

من و تو چون عروسک های خیس پنبه ای بودیم
که هرشب سقفمان از ترس آتش شعله ور می شد

من و تو حاصل رگبارهایی مقطعی بودیم
دوام تشنگی در ریشه هامان مستمر می شد

من و تو با دوقاشق چاله می کندیم در سلول
دوقاشق مانده تا پرواز، زندانبان خبر می شد

همیشه ربط استدلال هامان با رفاقت ها
دلیل خنده ی چاقوی تیزی در کمر می شد

میان چشم مان تنها دو فنجان آب باقی بود
که آن هم پشت سر ،صرف وداعی مختصر می شد


نصیب ما -تمام زندگی- از بودن مادر
صدای خنده ی آرام گرگی پشت در می شد...


حامد ابراهیم پور

عاشق نیستید از مهدی ملکی دولت آبادی

شنبه 17 تیر 1396

 


با شماهایم که بی تردید عاشق نیستید
عشق را بازیچه میدانید،  عاشق نیستید

بستگان قیل و قالید و زبان بازان لفظ
طوطیان مکتب تقلید ، عاشق نیستید

از ستاره سوسویی در دل اگرچه کاشتید
صبح چون سر میزند خورشید، عاشق نیستید

شعر را تنها برای لقمه ای نان عاشقید
عشق را از شعر میدزدید ، عاشق نیستید

دل یکی دلبر یکی  دلدادگی این است و بس
مشرکان عرصه توحید، عاشق نیستید

آسمان مهتاب دارد، برکه ها آیینه اند
عشق را در سینه باید دید، عاشق نیستید

«در طریق عشق بازی امن و آسایش  بلاست»
قرنها گفتند با تاکید ، عاشق نیستید

مهدی ملکی دولت آبادی


نمایش صفحه ی 1 از 11
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 23
بازدیدهای دیروز : 298
بازدیدهای هفته : 925
بازدیدهای ماه : 321
بازدیدهای سال : 24215
کل بازدیدها : 131961
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 20 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 255 عدد
کل نظرات : 890