دنجکده- صفحه ۵

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


داستان کوتاه دو مرده اثر جلال آل احمد

شنبه 25 دی 1395

 

دو مرده اثر جلال آل احمد

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند.
 اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: - یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می نوشت:
- یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
- پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
- دو ریال و نیم پول.
- یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.
- یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. - همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می گشت، گفت:
- و یک شلوار.
یک شلوار هم اضافه کردند و بعد ...

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

داستان کوتاه زن و شوهر اثر فرانتس کافکا

شنبه 25 دی 1395

 

زن و شوهر اثر فرانتس کافکا
 
کسب و کار به طور کلی آنقدر خراب است که گاه گداری وقتی در دفتر وقت زیاد می آورم، کیف مستوره ها را برمی دارم تا شخصاً سراغ مشتری ها بروم. از جمله مدت ها بود قصد داشتم یک بار هم سراغ «ن» بروم که قبلاً با هم رابطه تجاری مستمری داشتیم که سال پیش به دلایلی برای من نامعلوم، تقریباً قطع شد.

برای ناپایداری هایی از این دست هم حتماً نباید دلیل ملموسی وجود داشته باشد؛ در شرایط بی ثبات امروزی بیشتر وقت ها یک هیچ وپوچ یک حالت روحی کار خودش را می کند؛ بعد هم یک هیچ و پوچ، یک کلمه می تواند کل موضوع را دوباره سروسامان بدهد. اما ملاقات با «ن» کمی دست و پاگیر است، پیرمردی است این اواخر بسیار رنجور و گرچه هنوز خودش امور کسب را در دست دارد، اما، کمتر به مغازه می آید؛ برای ملاقات با او باید به منزلش رفت و آدم بدش نمی آید این نوع انجام معامله را هرچه بیشتر عقب بیندازد.غروب دیروز اما بعد از ساعت ? راه افتادم؛ البته دیگر ساعت مناسبی نبود اما مسئله کار بود نه دید و بازدید. شانس آوردم. «ن» منزل بود؛ وارد که شدم گفتند تازه با زنش از قدم زدن برگشته و به اتاق پسرش رفته که ناخوش احوال و بستری بود. به من هم گفتند به آن اتاق بروم؛ اول این پا آن پا کردم اما بعد دیدم بهتر است هر چه زودتر این دیدار ناخوشایند را تمام کنم. در همان هیبتی که بودم با پالتو، کلاه و کیف مستوره ها به دست از اتاق کوچکی رد شدم و به اتاقی که در آن چند نفری در نوری مات دور هم نشسته بودند و محفلی کوچکتر درست شده بود، رفتم.لابد غریزی بود که اول نگاهم به دلالی که خیلی خوب می شناسمش و به نوعی رقیبم است، افتاد. پس او قبل از من خودش را به اینجا رسانده بود! انگار که پزشک معالج باشد، راحت چسبیده به تخت بیمار جا خوش کرده بود. پالتوی زیبای گشاد دکمه نشده ای پوشیده و با ابهت نشسته بود. پررویی اش نظیر ندارد.
 
برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

X

داستان کوتاه زنجیر عشق

شنبه 25 دی 1395

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و اسمیت به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر ...

 

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

" نشود فاش کسی " از هوشنگ ابتهاج

جمعه 24 دی 1395

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

 

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

" من در تمام عمرم چون تو کسی ندیدم " از معین مهرعلیان

جمعه 24 دی 1395

 

من در تمام عمرم چون تو کسی ندیدم
از هرچه دیده بودم غیر از تو دل بریدم

از شاهدان شنیدم،مِی در نگاه داری
جام شراب چشمت،لاجرعه سر کشیدم

حتی ز گوشه ی چشم بر من نظر نکردی
خود اهل ناز بودم،ناز تو را خریدم

دل التماس میکرد گیرم تو را در آغوش
از شرم این گناهم لب های خود گَزیدم

من شیر بودم و تو آهوی قصه بودی
با من چه کرد چشمت؟کاین بار من رمیدم

در پاسخ نگاهم تنها سکوت کردی
راز نهفته ای را از چشم تو شنیدم

دل باختن به چشمت،تنها گناه من بود
و اندر حصار عشقت،حبس ابد کشیدم

مانند غنچه بودم بین لباس پنهان
تب کردم از فراغت،جامه ز تن دریدم

عشقت گرفت جانم،این تن حصار من شد
تن بود خانه اما،از خانه پر کشیدم

 

معین مهرعلیان

" کجاست جای تو در جمله ی زمان " از محمدسعید میرزایی

چهارشنبه 22 دی 1395

 

کجاست جای تــــو در جمله‌ی زمـــان؟ کــــــه هنـوز...

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

 

و با چـــه قید بگویــــم کـــــه «دوستت دارم»؟

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

 

سؤال می‌کنـــــم از تـــــو: هنــــوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که هنوز

 

چقدر دلخـــــورم از این جهــــان بــــی‌موعود

از این زمین که بیایی... از آسمان که هنوز...

 

جهان سه‌نقطه‌ی پوچـــی‌ست خالـــی از نامت

پر از «همیشه همین‌طور»، از «همان که هنوز»

 

ولـــی تــــو «حتمـــاً»ی و اتفاق می‌افتـــــی

ولی تو «باید»ی، ای حسّ ناگهان! که هنوز...

 

در آستان جهـــان ایستاده چون خـــورشید

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز...

 

شکسته  ساعت و تقــــــویــــم  پاره‌پاره  شده

به جست‌وجوی کسی آن‌سوی زمان، که هنوز...

 

محمد سعید میرزایی

" شب است " از سعید بیابانکی

سه شنبه 21 دی 1395

 

شب است و باغچه‌‌های تهی ز میخک من

و بـــوی خاطــــره‌‌ها در حیــــاط کوچک من

 

حیاط خلوت من از سکوت سرشار است

کجاست نغمه غمگینت ای چکاوک من؟

 

به سکّه سکّه اشکم تو را خریدارم

تویی بهــای پس‌اندازهای قلّک من

 

بگیر دست مرا ای عـــروس دریایی

بیا به یاری دنیای بی عروسک من

 

تورا به رشته‌ای از آرزو گـره زده‌اند

به پشت پنجره سینه مشبّک من

 

کسی نیامده - حتّی کلاغ‌‌های سیاه –

به قصد غارت جالیــــز بی مترسک من

 

کبوترانه بیـــا تخـــم آشتـــــی بگذار

میان گودی انگشت‌‌های کوچک من

 

شب است و خواب عمیقی ربوده شهر مرا

کجــاست شیطنت کودکـــی و سوتک من؟

 

بترس ازاین همه لولو که پشت پنجره اند

بخواب شعر قشنگم، بخواب کودک من...

 

سعید بیابانکی

بیوگرافی گروس عبدالملکیان

دوشنبه 20 دی 1395

 

بیوگرافی گروس عبدالملکیان

شاعر معاصر

گروس عبدالملکیان تنها 18 روز از جنگ کوچک‌تر است. یعنی در 18­ام مهر ماه سال 1359 به دنیا می‌آید، در خیابان ستارخان تهران. این اشاره به تاریخ تولد شاعر بی‌دلیل نیست، چرا که اگر از منظر نقدِ روانکاوانه شعرهای او را بررسی کنیم، می‌توان رگه‌هایی از نشانه‌های جنگ که گویا از آن سال‌ها در ناخودآگاه‌اش نشست کرده است را به شکلی ضمنی و پنهان در برخی از آثارش مشاهده کرد. گروس در خانواده‌ای فرهنگی رشد کرده است و پدرش محمدرضا عبدالملکیان، شاعری‌ست­ که از چهار دهه‌ی گذشته تا کنون مجموعه ­شعرهای متعددی را به چاپ رسانده است. گروس نوشتن را از 11 سالگی آغاز می‌کند و اولین شعرهایش در مجلات کیهان بچه‌ها و سروش‌نوجوان به چاپ می‌رسند. چنانکه خودش اشاره می‌کند از سال 1377 مطالعه‌ی نقد و نظریه ادبی را آغاز کرد و برخی از اولین شعرهای جدی‌اش را که بعدها در کتاب اولش منتشر شدند، در مطبوعات تخصصی آن سال‌ها از جمله کارنامه و عصر پنجشنبه به چاپ رساند.

 

برای دیدن بیوگرافی کامل به ادامه مطلب بروید


نمایش صفحه ی 5 از 29
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 66
بازدیدهای دیروز : 91
بازدیدهای هفته : 604
بازدیدهای ماه : 739
بازدیدهای سال : 16410
کل بازدیدها : 124156
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 12 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 226 عدد
کل نظرات : 596