دنجکده- صفحه ۴

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


"ماه در پای شب تار نخواهد افتاد" از مهدی جهاندار

سه شنبه 28 دی 1395

 

مسمط مخمس مهدی جهاندار با تضمین از حضرت حافظ:

"نفس باد صبا مشک  فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

"حضرت حافظ"

-----------------------------------------------------

ماه در پای شب تار نخواهد افتاد

کار یوسف به خریدار نخواهد افتاد

اتفاقی سرِ بازار نخواهد افتاد

ذوالجناح از رمق اینبار نخواهد افتاد

عَلم از دست علمدار نخواهد افتاد

***

"نفس باد صبا مشک  فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد"

آنچه در پرده نهان بود عیان خواهد شد

شیعه یاد در و دیوار نخواهد افتاد

***

همۀ شهر اگر جنگ و هیاهو باشد

چارۀ آن نه به زور است و نه بازو باشد

که اشارات اباالفضل به ابرو باشد

پاسبان حرم زینب اگر او باشد

چین به پیشانی زوّار نخواهد افتاد

***

آنکه در خانه می ِ نابِ گوارا دارد

چه نیازی به سمرقند و بخارا دارد

وای ِ آن گلّه که با گرگ مدارا دارد

هرکه در سر هوس کرب و بلا را دارد

جز پی قافله سالار نخواهد افتاد

***

هرکسی را که به یاری سر و کار افتاده است

فاش می گوید و از گفتۀ خود دلشاد است

یارِ دریا دل ِ دریا نفس ِ دریا دست!

دوش بردند شهیدان تو را بالادست

بردن ما به دل یار نخواهد افتاد؟...

مهدی جهاندار

" انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر" از مهدی جهاندار

سه شنبه 28 دی 1395

 

مخمس مهدی جهاندار با تضمین از شعر معروف مولانا:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

"جلال الدین محمد بلخی"

-----------------------------------------------------

 

زلفی گشا که جان پریشانم آرزوست

پلکی بزن، تلاطم طوفانم آرزوست

چشمی بخند، خندۀ مستانم آرزوست

" بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست"

 

پُر شد فضای پر زدن عالمی ز ابر

لب های تشنه را نرسد شبنمی ز ابر

مهتاب سوخت نیمه شبی در ستیز ابر

"ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر

کان چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست"

 

آهی به سینه دارم و اشکی به دامنم

چشمی به دوردست بیابان می افکنم

چاهی به عمق درد دل خویش می کنم

"یعقوب وار وااسفاها همی زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست"

 

کنج قفس عقابِ رها حبس می شود

خورشید، پشت پنجره ها حبس می شود

در کوچه ها نسیم صبا حبس می شود

"والله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست"

 

از جادۀ بدون مسافر دلم گرفت

از خواب مرغ های مهاجر دلم گرفت

از طعنه های غایب و حاضر دلم گرفت

"زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست"

 

انسان هَمو که تشنه نشسته کنار نهر

انسان همو که کاسه اش آغشته شد به زهر

انسان همو که رفت و نهان شد ز چشم دهر

"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست"

 

در بارگاه پادشه و خانۀ گدا

در بین آشنا و میان غریبه ها

از هرکجا که فکر کنی تا به ناکجا

"گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست"

 

تنگ غروب بود که آمد سر قرار

چیزی میان آیۀ وَالیل و وَالنّهار

زیبا و باشکوه و دلارام و با وقار

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانۀ میدانم آرزوست"

 

مهدی جهاندار

"جام ملائک در شب خلقت به هم خورد" از محمدحسین ملکیان

دوشنبه 27 دی 1395

 

جام ملائک در شب خلقت به هم خورد

ابلیس سرگرم ریاضت بــود، کـــم خورد

 

دور  خـدا  آن  شب  ملائک حلـــقه  بستند

او چار قل خواند و سپس انسان رقم خورد

 

در خــاطراتش مـــادرم حــــوا نـــوشته

دستی میان گیسوانم پیچ و خم خورد

 

حوا کـــه سیب ... آدم فریب و آسمـــان مهر

درها به هم، جبریل غم، شیطان قسم خورد

 

همزاد من از انگبین اصفهان و

همزاد تو نارنج از باغ ارم خورد

 

وقتـــی بــــه دنیــــا آمدم شاعـــر نبودم

یک سنگ از غیب آمد و توی سرم خورد

 

نام تــــو از آن پس درون شـــعر آمد

نام من از دنیای عاقل ها قلم خورد

 

محمدحسین ملکیان

"با این همه رقاصه در دربار امشب" از محمدحسین ملکیان

دوشنبه 27 دی 1395

 

با این همه رقاصه در دربار امشب

رقص تو باید باب میل شاه باشد

ای دختــر قاجار، من طاقت ندارم

رقصت بلند و دامنت کوتـاه باشد

 

خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟

پیچیده عطر گیسویت در قصر حالا

مثل خوره این ترس افتاده به جانم

پایان مجلس شاه خاطرخواه باشد

 

می چرخی و آئینه های سقف در من،

می ایستی، آئینه های سقف در تو

اینکه چه ها آئینــه در آئینـــه دیدم

بهتــــر فقــط  بینی  و  بین  الله  باشد

 

از رقصت احساس شعف دارند آن ها

دور تو جام می به کف دارند آن ها

سربازها  دالان  برایت  باز  کردند

تا  پیش پای تو  فقط یک راه باشد

 

یک چرخ کامل می زنی، سرباز اول...

یک چرخ کامل می زنی، سرباز آخر...

انگار پشت نرده ها باشی  و  این  سو

تصویر  تو  گاهی  نباشد گاه باشد

حالا از این جا مات می بینم تنت را

حالا نمی بینم از این جا دامنت را

حالا تــو با یک مرد گـرم رقص هستی

از دور پیدا نیست، شاید شاه...

 

محمدحسین ملکیان

"خلقت" از حامد ابراهیم پور

دوشنبه 27 دی 1395

 

تو را بــه نیت یک شـعر تازه خلق نمود

همان خدا که مرا بی اجازه خلق نمود

 

بـــرای خاطر تـــو  فـــرم پیش را  خط زد

مدرن تر شد و یک سبک تازه خلق نمود

 

برای خلقت من ایده ای جدید نداشت...

سیاه و سرد بــه این رهگذر کشید مرا

 

کشید گوشه ی یک صفحه ی جدید مرا

سیاه و سرد...سلام مرا جواب نداد

 

کشید مثــل زمستــان "م.امید" مرا

برای سنجش رنج عذاب های خودش

نگــاه کـــرد بــــه پایین و برگـــزید مرا

 

تورا ستاره ی آینده های روشن کرد

ولی گذاشت دراین ماضـی بعید مرا

 

گذشته حلقه زد و دور سینه ام گره خورد

گذشته مـــار سیاهـــی شد و گـــزید مرا

 

تمام وقتش را صرف خلقت تو نمود

ولـــی چقدر سراسیمه آفرید مرا !

 

حامد ابراهیم پور

داستان کوتاه دو مرده اثر جلال آل احمد

شنبه 25 دی 1395

 

دو مرده اثر جلال آل احمد

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند.
 اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: - یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می نوشت:
- یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
- پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
- دو ریال و نیم پول.
- یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.
- یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. - همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می گشت، گفت:
- و یک شلوار.
یک شلوار هم اضافه کردند و بعد ...

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

داستان کوتاه زن و شوهر اثر فرانتس کافکا

شنبه 25 دی 1395

 

زن و شوهر اثر فرانتس کافکا
 
کسب و کار به طور کلی آنقدر خراب است که گاه گداری وقتی در دفتر وقت زیاد می آورم، کیف مستوره ها را برمی دارم تا شخصاً سراغ مشتری ها بروم. از جمله مدت ها بود قصد داشتم یک بار هم سراغ «ن» بروم که قبلاً با هم رابطه تجاری مستمری داشتیم که سال پیش به دلایلی برای من نامعلوم، تقریباً قطع شد.

برای ناپایداری هایی از این دست هم حتماً نباید دلیل ملموسی وجود داشته باشد؛ در شرایط بی ثبات امروزی بیشتر وقت ها یک هیچ وپوچ یک حالت روحی کار خودش را می کند؛ بعد هم یک هیچ و پوچ، یک کلمه می تواند کل موضوع را دوباره سروسامان بدهد. اما ملاقات با «ن» کمی دست و پاگیر است، پیرمردی است این اواخر بسیار رنجور و گرچه هنوز خودش امور کسب را در دست دارد، اما، کمتر به مغازه می آید؛ برای ملاقات با او باید به منزلش رفت و آدم بدش نمی آید این نوع انجام معامله را هرچه بیشتر عقب بیندازد.غروب دیروز اما بعد از ساعت ? راه افتادم؛ البته دیگر ساعت مناسبی نبود اما مسئله کار بود نه دید و بازدید. شانس آوردم. «ن» منزل بود؛ وارد که شدم گفتند تازه با زنش از قدم زدن برگشته و به اتاق پسرش رفته که ناخوش احوال و بستری بود. به من هم گفتند به آن اتاق بروم؛ اول این پا آن پا کردم اما بعد دیدم بهتر است هر چه زودتر این دیدار ناخوشایند را تمام کنم. در همان هیبتی که بودم با پالتو، کلاه و کیف مستوره ها به دست از اتاق کوچکی رد شدم و به اتاقی که در آن چند نفری در نوری مات دور هم نشسته بودند و محفلی کوچکتر درست شده بود، رفتم.لابد غریزی بود که اول نگاهم به دلالی که خیلی خوب می شناسمش و به نوعی رقیبم است، افتاد. پس او قبل از من خودش را به اینجا رسانده بود! انگار که پزشک معالج باشد، راحت چسبیده به تخت بیمار جا خوش کرده بود. پالتوی زیبای گشاد دکمه نشده ای پوشیده و با ابهت نشسته بود. پررویی اش نظیر ندارد.
 
برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

X

داستان کوتاه زنجیر عشق

شنبه 25 دی 1395

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و اسمیت به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر ...

 

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید


نمایش صفحه ی 4 از 28
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 90
بازدیدهای دیروز : 91
بازدیدهای هفته : 89
بازدیدهای ماه : 3541
بازدیدهای سال : 8652
کل بازدیدها : 116398
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 45 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 223 عدد
کل نظرات : 306