دنجکده- صفحه ۴

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


"با این همه رقاصه در دربار امشب" از محمدحسین ملکیان

دوشنبه 27 دی 1395

 

با این همه رقاصه در دربار امشب

رقص تو باید باب میل شاه باشد

ای دختــر قاجار، من طاقت ندارم

رقصت بلند و دامنت کوتـاه باشد

 

خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟

پیچیده عطر گیسویت در قصر حالا

مثل خوره این ترس افتاده به جانم

پایان مجلس شاه خاطرخواه باشد

 

می چرخی و آئینه های سقف در من،

می ایستی، آئینه های سقف در تو

اینکه چه ها آئینــه در آئینـــه دیدم

بهتــــر فقــط  بینی  و  بین  الله  باشد

 

از رقصت احساس شعف دارند آن ها

دور تو جام می به کف دارند آن ها

سربازها  دالان  برایت  باز  کردند

تا  پیش پای تو  فقط یک راه باشد

 

یک چرخ کامل می زنی، سرباز اول...

یک چرخ کامل می زنی، سرباز آخر...

انگار پشت نرده ها باشی  و  این  سو

تصویر  تو  گاهی  نباشد گاه باشد

حالا از این جا مات می بینم تنت را

حالا نمی بینم از این جا دامنت را

حالا تــو با یک مرد گـرم رقص هستی

از دور پیدا نیست، شاید شاه...

 

محمدحسین ملکیان

"خلقت" از حامد ابراهیم پور

دوشنبه 27 دی 1395

 

تو را بــه نیت یک شـعر تازه خلق نمود

همان خدا که مرا بی اجازه خلق نمود

 

بـــرای خاطر تـــو  فـــرم پیش را  خط زد

مدرن تر شد و یک سبک تازه خلق نمود

 

برای خلقت من ایده ای جدید نداشت...

سیاه و سرد بــه این رهگذر کشید مرا

 

کشید گوشه ی یک صفحه ی جدید مرا

سیاه و سرد...سلام مرا جواب نداد

 

کشید مثــل زمستــان "م.امید" مرا

برای سنجش رنج عذاب های خودش

نگــاه کـــرد بــــه پایین و برگـــزید مرا

 

تورا ستاره ی آینده های روشن کرد

ولی گذاشت دراین ماضـی بعید مرا

 

گذشته حلقه زد و دور سینه ام گره خورد

گذشته مـــار سیاهـــی شد و گـــزید مرا

 

تمام وقتش را صرف خلقت تو نمود

ولـــی چقدر سراسیمه آفرید مرا !

 

حامد ابراهیم پور

داستان کوتاه دو مرده اثر جلال آل احمد

شنبه 25 دی 1395

 

دو مرده اثر جلال آل احمد

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می کند می گذشتید، حتماً لاشه ی او را می دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند.
 اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: - یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می نوشت:
- یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
- پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
- دو ریال و نیم پول.
- یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.
- یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. - همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می گشت، گفت:
- و یک شلوار.
یک شلوار هم اضافه کردند و بعد ...

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

داستان کوتاه زن و شوهر اثر فرانتس کافکا

شنبه 25 دی 1395

 

زن و شوهر اثر فرانتس کافکا
 
کسب و کار به طور کلی آنقدر خراب است که گاه گداری وقتی در دفتر وقت زیاد می آورم، کیف مستوره ها را برمی دارم تا شخصاً سراغ مشتری ها بروم. از جمله مدت ها بود قصد داشتم یک بار هم سراغ «ن» بروم که قبلاً با هم رابطه تجاری مستمری داشتیم که سال پیش به دلایلی برای من نامعلوم، تقریباً قطع شد.

برای ناپایداری هایی از این دست هم حتماً نباید دلیل ملموسی وجود داشته باشد؛ در شرایط بی ثبات امروزی بیشتر وقت ها یک هیچ وپوچ یک حالت روحی کار خودش را می کند؛ بعد هم یک هیچ و پوچ، یک کلمه می تواند کل موضوع را دوباره سروسامان بدهد. اما ملاقات با «ن» کمی دست و پاگیر است، پیرمردی است این اواخر بسیار رنجور و گرچه هنوز خودش امور کسب را در دست دارد، اما، کمتر به مغازه می آید؛ برای ملاقات با او باید به منزلش رفت و آدم بدش نمی آید این نوع انجام معامله را هرچه بیشتر عقب بیندازد.غروب دیروز اما بعد از ساعت ? راه افتادم؛ البته دیگر ساعت مناسبی نبود اما مسئله کار بود نه دید و بازدید. شانس آوردم. «ن» منزل بود؛ وارد که شدم گفتند تازه با زنش از قدم زدن برگشته و به اتاق پسرش رفته که ناخوش احوال و بستری بود. به من هم گفتند به آن اتاق بروم؛ اول این پا آن پا کردم اما بعد دیدم بهتر است هر چه زودتر این دیدار ناخوشایند را تمام کنم. در همان هیبتی که بودم با پالتو، کلاه و کیف مستوره ها به دست از اتاق کوچکی رد شدم و به اتاقی که در آن چند نفری در نوری مات دور هم نشسته بودند و محفلی کوچکتر درست شده بود، رفتم.لابد غریزی بود که اول نگاهم به دلالی که خیلی خوب می شناسمش و به نوعی رقیبم است، افتاد. پس او قبل از من خودش را به اینجا رسانده بود! انگار که پزشک معالج باشد، راحت چسبیده به تخت بیمار جا خوش کرده بود. پالتوی زیبای گشاد دکمه نشده ای پوشیده و با ابهت نشسته بود. پررویی اش نظیر ندارد.
 
برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

X

داستان کوتاه زنجیر عشق

شنبه 25 دی 1395

 

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و اسمیت به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

چند مایل جلوتر ...

 

برای دیدن ادامه ی داستان به ادامه مطلب بروید

" نشود فاش کسی " از هوشنگ ابتهاج

جمعه 24 دی 1395

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

 

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

" من در تمام عمرم چون تو کسی ندیدم " از معین مهرعلیان

جمعه 24 دی 1395

 

من در تمام عمرم چون تو کسی ندیدم
از هرچه دیده بودم غیر از تو دل بریدم

از شاهدان شنیدم،مِی در نگاه داری
جام شراب چشمت،لاجرعه سر کشیدم

حتی ز گوشه ی چشم بر من نظر نکردی
خود اهل ناز بودم،ناز تو را خریدم

دل التماس میکرد گیرم تو را در آغوش
از شرم این گناهم لب های خود گَزیدم

من شیر بودم و تو آهوی قصه بودی
با من چه کرد چشمت؟کاین بار من رمیدم

در پاسخ نگاهم تنها سکوت کردی
راز نهفته ای را از چشم تو شنیدم

دل باختن به چشمت،تنها گناه من بود
و اندر حصار عشقت،حبس ابد کشیدم

مانند غنچه بودم بین لباس پنهان
تب کردم از فراغت،جامه ز تن دریدم

عشقت گرفت جانم،این تن حصار من شد
تن بود خانه اما،از خانه پر کشیدم

 

معین مهرعلیان

" کجاست جای تو در جمله ی زمان " از محمدسعید میرزایی

چهارشنبه 22 دی 1395

 

کجاست جای تــــو در جمله‌ی زمـــان؟ کــــــه هنـوز...

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

 

و با چـــه قید بگویــــم کـــــه «دوستت دارم»؟

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

 

سؤال می‌کنـــــم از تـــــو: هنــــوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که هنوز

 

چقدر دلخـــــورم از این جهــــان بــــی‌موعود

از این زمین که بیایی... از آسمان که هنوز...

 

جهان سه‌نقطه‌ی پوچـــی‌ست خالـــی از نامت

پر از «همیشه همین‌طور»، از «همان که هنوز»

 

ولـــی تــــو «حتمـــاً»ی و اتفاق می‌افتـــــی

ولی تو «باید»ی، ای حسّ ناگهان! که هنوز...

 

در آستان جهـــان ایستاده چون خـــورشید

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز...

 

شکسته  ساعت و تقــــــویــــم  پاره‌پاره  شده

به جست‌وجوی کسی آن‌سوی زمان، که هنوز...

 

محمد سعید میرزایی


نمایش صفحه ی 4 از 28
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 224
بازدیدهای دیروز : 232
بازدیدهای هفته : 907
بازدیدهای ماه : 2182
بازدیدهای سال : 87208
کل بازدیدها : 105614
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 39 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 220 عدد
کل نظرات : 32