دنجکده- صفحه ۴

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


" نشود فاش کسی " از هوشنگ ابتهاج

جمعه 24 دی 1395

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

 

هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

" من در تمام عمرم چون تو کسی ندیدم " از معین مهرعلیان

جمعه 24 دی 1395

 

من در تمام عمرم چون تو کسی ندیدم
از هرچه دیده بودم غیر از تو دل بریدم

از شاهدان شنیدم،مِی در نگاه داری
جام شراب چشمت،لاجرعه سر کشیدم

حتی ز گوشه ی چشم بر من نظر نکردی
خود اهل ناز بودم،ناز تو را خریدم

دل التماس میکرد گیرم تو را در آغوش
از شرم این گناهم لب های خود گَزیدم

من شیر بودم و تو آهوی قصه بودی
با من چه کرد چشمت؟کاین بار من رمیدم

در پاسخ نگاهم تنها سکوت کردی
راز نهفته ای را از چشم تو شنیدم

دل باختن به چشمت،تنها گناه من بود
و اندر حصار عشقت،حبس ابد کشیدم

مانند غنچه بودم بین لباس پنهان
تب کردم از فراغت،جامه ز تن دریدم

عشقت گرفت جانم،این تن حصار من شد
تن بود خانه اما،از خانه پر کشیدم

 

معین مهرعلیان

" کجاست جای تو در جمله ی زمان " از محمدسعید میرزایی

چهارشنبه 22 دی 1395

 

کجاست جای تــــو در جمله‌ی زمـــان؟ کــــــه هنـوز...

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

 

و با چـــه قید بگویــــم کـــــه «دوستت دارم»؟

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

 

سؤال می‌کنـــــم از تـــــو: هنــــوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که هنوز

 

چقدر دلخـــــورم از این جهــــان بــــی‌موعود

از این زمین که بیایی... از آسمان که هنوز...

 

جهان سه‌نقطه‌ی پوچـــی‌ست خالـــی از نامت

پر از «همیشه همین‌طور»، از «همان که هنوز»

 

ولـــی تــــو «حتمـــاً»ی و اتفاق می‌افتـــــی

ولی تو «باید»ی، ای حسّ ناگهان! که هنوز...

 

در آستان جهـــان ایستاده چون خـــورشید

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز...

 

شکسته  ساعت و تقــــــویــــم  پاره‌پاره  شده

به جست‌وجوی کسی آن‌سوی زمان، که هنوز...

 

محمد سعید میرزایی

" شب است " از سعید بیابانکی

سه شنبه 21 دی 1395

 

شب است و باغچه‌‌های تهی ز میخک من

و بـــوی خاطــــره‌‌ها در حیــــاط کوچک من

 

حیاط خلوت من از سکوت سرشار است

کجاست نغمه غمگینت ای چکاوک من؟

 

به سکّه سکّه اشکم تو را خریدارم

تویی بهــای پس‌اندازهای قلّک من

 

بگیر دست مرا ای عـــروس دریایی

بیا به یاری دنیای بی عروسک من

 

تورا به رشته‌ای از آرزو گـره زده‌اند

به پشت پنجره سینه مشبّک من

 

کسی نیامده - حتّی کلاغ‌‌های سیاه –

به قصد غارت جالیــــز بی مترسک من

 

کبوترانه بیـــا تخـــم آشتـــــی بگذار

میان گودی انگشت‌‌های کوچک من

 

شب است و خواب عمیقی ربوده شهر مرا

کجــاست شیطنت کودکـــی و سوتک من؟

 

بترس ازاین همه لولو که پشت پنجره اند

بخواب شعر قشنگم، بخواب کودک من...

 

سعید بیابانکی

بیوگرافی گروس عبدالملکیان

دوشنبه 20 دی 1395

 

بیوگرافی گروس عبدالملکیان

شاعر معاصر

گروس عبدالملکیان تنها 18 روز از جنگ کوچک‌تر است. یعنی در 18­ام مهر ماه سال 1359 به دنیا می‌آید، در خیابان ستارخان تهران. این اشاره به تاریخ تولد شاعر بی‌دلیل نیست، چرا که اگر از منظر نقدِ روانکاوانه شعرهای او را بررسی کنیم، می‌توان رگه‌هایی از نشانه‌های جنگ که گویا از آن سال‌ها در ناخودآگاه‌اش نشست کرده است را به شکلی ضمنی و پنهان در برخی از آثارش مشاهده کرد. گروس در خانواده‌ای فرهنگی رشد کرده است و پدرش محمدرضا عبدالملکیان، شاعری‌ست­ که از چهار دهه‌ی گذشته تا کنون مجموعه ­شعرهای متعددی را به چاپ رسانده است. گروس نوشتن را از 11 سالگی آغاز می‌کند و اولین شعرهایش در مجلات کیهان بچه‌ها و سروش‌نوجوان به چاپ می‌رسند. چنانکه خودش اشاره می‌کند از سال 1377 مطالعه‌ی نقد و نظریه ادبی را آغاز کرد و برخی از اولین شعرهای جدی‌اش را که بعدها در کتاب اولش منتشر شدند، در مطبوعات تخصصی آن سال‌ها از جمله کارنامه و عصر پنجشنبه به چاپ رساند.

 

برای دیدن بیوگرافی کامل به ادامه مطلب بروید

" ترن دیگه داره میره " از یغما گلرویی

یکشنبه 19 دی 1395

 

«ترن دیگه داره می‌ره»

ترن دیگه داره می‌ره،
چراغ پیش رو سبزه
یه مرد تنها تو کوپه‌س
که شونه‌ش داره می‌لرزه.

تو رو سکوی ایستگاهی،
تنت یه پالتوی قرمز
نه تو می‌گی: سفر کوتاه،
نه من می‌گم: خداحافظ

تو می‌مونی و من می‌رم،
به سمتِ دربه‌در بودن
چشات می‌مونن و بغضی
که جا می‌مونه بعد از من

تمام ریلا بعد از این
به غربت می‌رسن با هم
داره پنجره‌ی کوپه
ازت خالی می‌شه کم کم

 

برای دیدن ادامه ی شعر به ادامه مطلب بروید

" رسوای جماعت " از علی سلطانی

یکشنبه 19 دی 1395

 

از خوردن بستنی قیفی در خیابان خجالت نکش

از اینکه بایستی و از سوژه ای که خوشت آمده عکس بگیری!

از اینکه بنشینی کنار کودک فال فروش و با او درد و دل کنی...

از اینکه وسط پیاده رو" البته اگر مامور نبود!" عشقت را در آغوش بگیری..

از اینکه ...

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

" جزیره " از صابر کاکایی

یکشنبه 19 دی 1395

 

ﺩﻭ ﺳﻮﻡ ﺑﺪﻥ ﻣﺎ

ﺁﺏ اﺳﺖ

ﻳﻚ ﺳﻮﻡ ﺁﻥ

ﺧﺸﻜﻲ

ﻣﺎ ﺟﺰﻳﺮﻩ ﺁﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻳﻢ

ﺩﻭﺭ اﺯ ﻫﻢ...

 

صابر کاکایی

 


نمایش صفحه ی 4 از 27
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 114
بازدیدهای دیروز : 138
بازدیدهای هفته : 358
بازدیدهای ماه : 973
بازدیدهای سال : 79690
کل بازدیدها : 98096
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 24 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 215 عدد
کل نظرات : 26