دنجکده- صفحه ۳

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


"پرچم تو باد را این سو و آن سو می برد " از حسین صادقی

شنبه 14 مرداد 1396

 

پرچم تو باد را این سو و آن سو می برد
گنبدت خورشید را هر روز از رو می برد


عده ای را گنبدت یک دسته را گلدسته ات
گاه دل را چشم جادو گاه ابرو می برد


بسته به ایمان خویش از آب سقاخانه ات
یک نفر آب و کسی می گفت دارو می برد


کاسه ی چشمش کج و از درد خالی می شود
گوشه ی صحن تو هر کس سر به زانو می برد


پلک گردی را نمی گیرد نمی داند که چیست؟
لذتی را که از این درگاه جارو می برد


مهربانی تو جای خود، که حتی در عتاب
سمت زائر خادمت تنها پر قو می برد


می تکاند از غبار بی کسی اول مرا
بعد دربانت مرا با دست خود تو می برد


از فراوانی مهمانان تو فهمیده ام
هر گدا از ماجرای سفره ات بو می برد

 

حسین صادقی

"ملاقات با مزاحم تلفنی" از علی سلطانی

شنبه 14 مرداد 1396

 

ملاقات با مزاحم تلفنی


گنگ بود
همه چیز گنگ بود و رفتنت را در هر معادله ای جای گذاری میکردم جوابی به دست نمی آوردم.
بعد از تو ، آن شهر جای ماندن نبود.
فرار کردم
از تو..ازخودم..از قول وقرارهایی که در نطفه خفه شد!
ابتدا آن شهر و بعد از آن نتیجه ی افکارِ پریشانم میگفت این دنیا جای ماندن نیست...
نشستم و پاییزِ هزار و سیصد و رفتنت را ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم که رسیدم به خط پایان... نه ... گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست.
دلیل تو بودی...هوا تو بودی...نفس تو بودی و به خدا که رفتن به چشمانت نمی آمد!
اما رفتی و مانده بودم که تاوان کدام گناهم را اینگونه پس میدهم؟
دنبال دلیل بودم اما نه...دیگر دلیلی برای ماندن نبود و داشتم صدای آمبولانس و صاحبِ این مسافرخانه را مرور میکردم که قرار بود فردا صبح نامه ای از جیبم خارج کنند که انتهایش نوشته: " برسد به دست آهو"!
مرور میکردم و فضای سوت و کور این مسافرخانه صدایِ کلاغ هایِ همبستر رویِ شاخه ی خشکیده ی درختِ سیزده ساله را به رخِ تنهایی ام میکشید!
از آخرین هم آغوشی مان چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذشت اما بارها خواستم و نشد که بگویم نیازی به تکرارِ لمسِ لب و گیسویت نیست.
همان اولین باری که در آغوش کشیدمت فراتر از تن و پیراهنم را بغل کردی و عطر سرد گردن ات تویِ مغزم پیچید!
چند ماه و چند روز و چند ساعت است که شب و روزم را در طبقه ی بالای این مسافرخانه سَر میکُنم و بی خبرم که کجایی که چگونه که چرا بی من تنهایی؟
.
سیزدهمین قرص را در دستان عرق کرده ام ریختم و چشمانم را بستم...
همه چیز داشت تمام میشد اگر صدای تلفنم در نمی آمد!
انتظارِ تماس هیچکس را نداشتم اما این شماره ی ناشناس...
این شماره که زیاد هم ناشناس نبود و
اصلا یادم نمی آید کِی...اما شماره اش را با نامِ مزاحم تلفنی ثبت کرده بودم.
گفتم به درک و مُشتِ پُر از قرص را تا سینه بالا آوردم اما انگار مزاحمِ تلفنی داشت آن ور خط زجه میزد...!
بی اختیار گوشی را جواب دادم که صدای گریه ی اش گوشم را تیغ کشید!
انگار که تمام بغض اش به گریه آمیخته بود.
الو گفتن هایم را نمیشنید اصلا
و با نفس های منقطع فقط گریه میکرد.
مبهوت گوش میکردم به صدایش
که بعد از سی ثانیه تلفن را قطع کرد.
در شوک بودم و آب دهانم پایین نمی رفت که پیام داد:
"هیچ چیز نپرس فقط فردا باید ببینمت"
و بعد هم آدرسی ارسال کرد.
.
همه چیز داشت تمام میشد اما تماسِ این مزاحمِ تلفنی و صدای راز آلودش باعث شد تا خودِ صبح پلک نزدم و فردا چند ساعت زودتر سر قرار حاضر شدم...


برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

دلخوشی از علی سلطانی

شنبه 14 مرداد 1396

 

واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکنه.
تا حالا به یه فوتبالیست،به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده خوب نگاه کردی؟
اصلن دیگه نتیجه بازی مهم نیست واسش،فقط وقت کشی میکنه که بازی تموم شه،
دیگه حال جنگیدن و ادامه دادن نداره،
یجور رفعِ تکلیف شاید.
خیلی از آدمایی که اطرافت میبینی دارن وقت کشی میکنن نه زندگی.یجور رفع تکلیفِ نفس کشیدن،کنار اومدن با سرنوشت.
دوره راهنمایی یه همکلاسیِ خنگ داشتم که ....

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

"در اشک جاری ام" از مرحوم غلامرضا شکوهی

شنبه 14 مرداد 1396

 

من پاره های قلبم و در اشک جاری ام
خونابه ای به وسعت یک زخم کاری ام

چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت
تنهاترین نشانه ی یک یادگاری ام

یلدای من که ثانیه ی شوم ساعت است
ای وای بر حکایت شب زنده داری ام

زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب
دیدم سزای خنده ی شوم بهاری ام

من دست بر کمر زده ام از خمیدگی
جز دست من نکرده کسی دستیاری ام

غمزوزه ی جراحت گرگم به کوهسار
با درد خویش هم نفس بی قراری ام

چون سایه ی طویل درختم که در غروب
هر لحظه بیشتر ز تن خود فراری ام

بندی به پای دارم و باری گران به دوش
در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام

مرحوم غلامرضا شکوهی

"حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم" از امید ضباغ نو

شنبه 14 مرداد 1396

 

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم



گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!



روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم



در کنـــار تــــو  قدم  مــــی زدم  و دور و بـــرم

چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم



روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند

سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم


پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم



بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند

دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم



من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

 پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟



امید صباغ نو

"داغ این رگبار" از روزبه بمانی

شنبه 14 مرداد 1396

 

داغِ این رگبار ، از سُربِ فشنگ دیگریست
تیرِ دشمن نیست این ، تیرٍ تفنگِ دیگریست

من تمامِ جنگ را صدبار از سر خوانده ام
جنگ ، بعد از فتحِ خرمشهر ، جنگِ دیگریست

از تهِ قصه خیالِ هر دوی ما تخت شد
از همین جا رو به هم شلیک کردن سخت شد

دوستان پایان بازی را عقب انداختند
آنقدر که ناگهان ، تشخیصِ دشمن سخت شد

دوستانی جان برای قصرِ شیرین باختند
دوستانی قصر شیرین هایشان را ساختند

دوستانی با تمام دسته گل های جهان
جنگ را بر گردنِ امثالِ ما انداختند

معنیِ مُردن برای نسلِ تعدیل شد
مرگ با رگبار به رؤیای ما تبدیل شد

هیچکس باور نخواهد کرد ، چندین نسل بعد
ما نجنگیدیم ، جنگیدن به ما تحمیل شد

با یه دریا تاولی که روی دستم باد کرد
جنگ ما را با همان یک جامِ زهر آزاد کرد

آن خدا امروزِ ما را هم تماشا می کند
آن خداوندی که خرمشهر را آزاد کرد

روزبه بمانی

دلتنگ از مریم آرام

پنجشنبه 12 مرداد 1396

 

دلتنگ

 

بیا این جا یه دنیا حرف دارم

می‌خوام امشب باهام یک‌رنگ باشی

یه بغضی لابه‌لای حرف‌هامه

نمی‌خوام مثل من دلتنگ باشی

 

بیا تا که ببینی روبه‌راهم

بیا، عطرِ تو از این جا پَریده

تو خوب باشی منم خوبم عزیزم

فقط گریه اَمونم رو بُریده

 

می‌خوام روزای خوبو پس بگیرم

خودت گفتی بِهِم: «کاری نداره»

باید آینده‌مو بهتر بسازم

اگه تصویرِ چشمِ تو بذاره

 

شبا کابوسِ تنهایی می‌بینم

که هر شب بیشتر نزدیک می‌شن

روزام بی تو دیگه معنی ندارن

روزام بی تو دارن تاریک می‌شن

 

دیگه بسه تظاهر! بسه دیگه

تمومِ دلخوشی‌هامم دروغن

پر از بغضم، پر از دردم، می‌بینی؟

نگاهام مثلِ شعرای فروغن

 

نمی‌خوام این غرورِ لعنتی رو

که دل‌هامونو از هم دور کرده

گذشته کار از این حرفا، می‌دونم

که خودخواهی چشاتو کور کرده

 

بیا این جا یه دنیا حرف دارم

می‌خوام امشب باهام یک‌رنگ باشی

یه بغضی لابه‌لای حرف‌هامه

نمی‌خوام مثل من دل تنگ باشی

 

مریم آرام

 

"هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم" از سید مهدی موسوی

یکشنبه 8 مرداد 1396

 

هزار ردّ کبود نشسته بر دوشم
دوباره فحش بده، بزن در گوشم

نشسته بر دوشم، هزار ردّ کبود
در اینهمه مردی ست که هیچ وقت نبود

مرا بکُش هر شب به شکل قانونی
که لذّت محض است در این تن خونی

به آستانه ی درد، به لذّت تحقیر
مرا بگیر و بکش، مرا بگیر و بمیر

به جای ضربه ی دست، به ردّ بوسه ی داغ
مرا بزن به جنون، مرا بزن شلاق

رهام کن امشب در این خودآزاری
مرا شکنجه بکن که دوستم داری!

برای تو تسلیم، برای تو مردن
که دوستت دارم در این کتک خوردن

به پات افتادن، تمام فلسفه ام
بهشت آن لحظه ست که می کنی خفه ام

به دست و پا زدنم میان گریه و خون
مرا بکوب به در، مرا بزن به جنون

کنار تو هستم به شادی و ماتم
بدون هیچ دلیل بکن مجازاتم

مرا تصوّر کن شبیه یک برده
که عاشقت بوده که باورت کرده

دوباره فحش بده کنار هر دستور
به هر طرف رفتی مرا ببر با زور

به داغ کردن تو، به لذّت داغیت
به خنده ای کمرنگ پس از بداخلاقیت

دوباره با ترکه بزن کف دستم
دوباره خواهم گفت که عاشقت هستم

به درد چسبیدن، به عشق اجباری
همیشه تسلیمم در این خودآزاری

مرا شکنجه بکن بزن به بی رحمی
که گریه های مرا فقط تو می فهمی

صدام کن با فحش، صدام کن با داد
اگرچه این برده به پای تو افتاد

همیشه فریادم اگرچه خاموشم
جلوی چشم همه بزن در گوشم

از اینهمه خوبم، از اینهمه مستم
که عاشقم هستی، که عاشقت هستم

سید مهدی موسوی


نمایش صفحه ی 3 از 32
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 8
بازدیدهای دیروز : 298
بازدیدهای هفته : 910
بازدیدهای ماه : 306
بازدیدهای سال : 24200
کل بازدیدها : 131946
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 5 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 255 عدد
کل نظرات : 890