دنجکده- صفحه ۲

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


"چهار فصل" از بیژن نجدی

دوشنبه 16 مرداد 1396

 

چهار فصل

تابستان ها هوا گرم است 

به شرط اینکه نبارد برف 

بر نصف النهاری که می گذرد، از پوست سرزمین من 

تابستان ها هوا سرد است 

اگر که بر مدار این همه گورستان راه بروی

زمستان ها هم هوا گاهی سرد گاهی گرم 

اگر که در آغوش پروانگی های من باشم ، گرم 

اگر در پنجره ای پر از قندیل، قندیل تصویر من در 

یخ 

البته حتماً سرد

اما بهار بی هیچ اگر و مگر شیر می دهد

به دخترش توت فرنگی کال 

و پسران بلندبالاش سرفرازی های درخت 

البته نه مثل مادری سوگوار، معترض، مغموم 

پاییز هم که می دانید توت فرنگی کجا هستند

پشت سرخ ریخته روی زمین 

و برگ می افتد لخت می شود این بالا

این بلند این درخت 

انگار می میرد شاید هم نمی میرد

درست مثل مردان سوگوار، معترض، مغموم

 

بیژن نجدی

X

"قصه ی ناتمام" از بیژن نجدی

دوشنبه 16 مرداد 1396

 

قصه ی ناتمام 

یکی بود یکی نبود

شاید هم بود

شاید چه بسیار بودند و فقط یکی بود که نبود

با یکی بود و چه بسیار که نبودند

مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گیس بلند و سفید

ایمان داشت که یکی بود یکی نبود

همچنان که 

رفت مادربزرگ 

با آن همه یکی بودهای دور

و یکی نبودهای روزگار یخ 

شاید آنکه بود هنوز هم هست و ما نمی بینیم 

یا آن دیگری که نبود روزگاری بود و حالا نیست 

راستی آنکه بود عاشق بود یا آنکه نبود؟

چطور شد که نبود

شاید زاده نشد هرگز

یا مرده است و جایی در خاطرات ما دفن شده است 

شاید هم کشته شد آنکه نبود

روزی با دست های آنکه بود

چرا هرگز از مادربزرگ نپرسیدیم 

و حالا چه کار کنیم 

با قصه های بی آغاز

چرا آنکه نبود از کنارمان نمی گذرد

و آنکه بود را

هرگز نمی یابیم !

 

بیژن نجدی

"واقعیت رویای من است" از بیژن نجدی

دوشنبه 16 مرداد 1396

 

واقعیت رویای من است

واقعیت خوابهای من است

خون رویای من

برگ تر از سبز،سبز تر از برگ گیاه

که با دشنه تلکس خبرگزاری ها

خنجرکلمات روزنامه

نمی ریزد

واقعیت رویای من است

آنجا هیچ کس نمی داند که سیلی چیست؟

وچاقو

شرمنده تیغش نه.

در خیال بافی ذهن من، ترور نمیشود لبخند

کشته نمی شود سهراب

در زانوان پیر پیرمرد رفته است لبخند

تکه های تن هر که می میرد

در اخبار رادیو،برصفحه ی تلویزیون

آنجا

آفریقا،فرقی نمی کند:خاورمیانه

آسیای دور

درخواب های من باز می گردد به گهواره و گریه

آنها بزرگ می شوند در خواب های من

به مدرسه می روند و آب می خوانند و انار،درخواب های من

ودرخت اناری دوباره می روید

از کتابی که مانده روی رف

آنها در خانهای ساده ، بچه دار می شوند و

روزی

برسپید ساده بستری ساده

کنار مردمی ساده

با تعریف ساده ای از مرگ می میرند

اما دریغ

واقعیت،نه خواب های من است،نه رویای تو

نه خیال بافی من،نه آرزوی تو

همین طور که گاهی روزنامه می خوانی

و گاه شعر مرا

 

بیژن نجدی

 

داوود سوسکه از حامد ابراهیم پور

دوشنبه 16 مرداد 1396

 

داوود سوسکه

 

داوود سوسکه شکل خرمالو بود! با موهای کوتاه وصورت گرد و یه دماغ به شدت کوچیک! یه عالمه هم کک و مک روی لپّاش بود که اگه جلوتر می‌رفتی، می‌دیدی کک و مک نیست. جاش جوشای ریز و درشتیه که از بس کنده و باهاشون ور رفته، جای سوراخاشون روی صورتش مونده!
 اما تا دلت بخواد، ضد خش و ضد ضربه بود. هیچ وقت هیچ طوریش نمی‌شد!
اگه می‌ذاشتیش توی چرخ گوشت، ازون ور سالم بیرون می‌اومد! اگه بمب اتم هم می‌افتاد، دو دقیقه بعد شاخکاشو تکون می‌داد و سالم از زیر خاک میومد بیرون! برای همینم همه توی محل بهش می‌گفتن داوود سوسکه!
یه بار که سوار موتور گازیِ قراضه‌ش بوده، اتوبوس شرکت واحد زده بود بهش و 20 متر اونور تر پرتش کرده بود توی پیاده رو! ولی هیچ طوریش نشده بود! لباساشو تکون داده بود و به راننده‌ی وحشت زده گفته بود: برو داداش! حلّه!
 یه بار دیگه هم که با رفقا رفته بود کوه، ازون بالا سه کیلومتر قل خورده بود پایین! همه فکر می‌کردن ریق رحمتو سر کشیده! ولی از ته دره دست تکون داده بود برای بقیه و داد زده بود: بچه‌ها حلّه!
چند سال پیش با هزار بدبختی و این در و اون در زدن، با دختر عموش که از بچگی خاطرشو می‌خواست، عروسی کرد. ماهم عروسیش دعوت بودیم! مثل مرد توی سالن می‌رقصید و شاباش جمع می‌کرد! بعد از مراسم پشت فرمون نشست و با عروس خانم زدن به جاده.
اونطور که بعدا فهمیدیم، وسطای راه خوابش می‌گیره، چشاش یه لحظه رو هم میاد و شاخ به شاخ می‌شه با یه کامیون...

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

پیتزا از حامد ابراهیم پور

دوشنبه 16 مرداد 1396

 

پیتزا

به گمانم سال‌های زیادی از ورود پیتزا به ایران می‌گذرد! ولی من حدود بیست ‌و شش هفت سال قبل با ایشان آشنا شدم! پدرم زیاد اهل این قرتی بازی‌ها نبود و چلوکباب کوبیده را ترجیح می‌داد! به من هم گفته بود هر نمره‌ی بیستی که بگیری برایت یک پرس سیرابی می‌خرم! بعد که انگیزه پیدا کردم و چندتایی ۲۰ پشت هم گرفتم، دید به‌صرفه نیست! دبّه کرد و زد زیرش!
بار نخست که پیتزا خوردم، کلاس پنجم ابتدایی بودم. یکی از همکلاسی ها _که پدرش بقالی داشت و خیلی تأکید می‌کرد که نگوییم بقالی و بگوییم سوپرمارکت! _ به من گفت غذای جدیدی به اسم پیتزا آمده که بسیار خوشمزه و باکلاس است!
من تا آن‌وقت غذایی نخورده بودم که از الویه باکلاس تر باشد! سریعاً پذیرفتم! مقداری از عیدی‌ها را برداشتیم، رخت عیدمان را پوشیدیم و راهی شدیم!

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

"آفتابا چرا نمی آیی؟" از خروش

شنبه 14 مرداد 1396


"آفتابا چرا نمی آیی؟"

 

واژه هایم تو را ردیف شدند
اول قصه با...نمی آیی
واژه هایی که بی تو یخ بستند
آفتابا چرا نمی آیی؟

از تو سرشار می شوم وقتی
از تو آکنده اند این کلمات
آه سخت است بی تو سر بدهم
فاعلاتن مفاعلن فعلات

من به اندازه ی نبودن تو
با خودم سالهاست در گیرم
لحظه ها موریانه ام شده اند
یعنی از این همیشه ها سیرم

جمعه ها جمعه های دلتنگی
ندبه ها  میهمانی ام کردند
من تو را از سه شنبه پرسیدم
جاده ها جمکرانی ام کردند

روزگار مرا که می بینی
در دلم داغ های دیرین است
ماه ، دیشب برای من می گفت
سایه ی آفتاب سنگین است

برای دیدن ادامه ی شعر به ادامه مطلب بروید

"ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ" از فراز

شنبه 14 مرداد 1396

 

در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ
ﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد… ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

اﯾﻦ ﻗﺪرﻫﺎم ﻧﺼﻒ ﺟﻬﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ ﻧﺪاﺷﺖ !
ﺑﺎ ﮐﻮچ او ﺑﻪ ﺷﻬﺮ، ﻣﻬﺎﺟﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ

ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺎد روﺳﺮی اش را ﮐﻨﺎر زد
از آن ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺷﺎﻋﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ !

ﻫﯽ در ﻟﺒﺎس ﮐﻬﻨﻪ اداﻫﺎی ﺗﺎزه رﯾﺨﺖ
ﻫﯽ ﮐﺎر ﺷﺎﻋﺮان ﻣﻌﺎﺻﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ…

از ﺑﺲ ﮐﻪ ﺧﻮب ﭼﻬﺮه و ﻋﺎﻟﻢ ﭘﺴﻨﺪ ﺑﻮد
ﺑﯿﻦ زﻧﺎن ﺷﻬﺮ ﺳَﺮ و ﺳِﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ !

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺑﺎ زﺑﺎن ﺧﻮش از ﺷﻬﺮ ﻣﺎ ﺑﺮو
ﺳﺎک ﺳﻔﺮ ﮐﻪ ﺑﺴﺖ، ﻣﺴﺎﻓﺮ زﯾﺎد ﺷﺪ…

 

محمدحسین ملکیان (فراز)

"یاس حساس است" از حسین صادقی

شنبه 14 مرداد 1396

 


یاس حساس است از گل های دیگر بیشتر
پس همیشه می شود در باد پرپر بیشتر

هر چه هیزم پشت در می سوخت با بادی شدید
کوچه از بوی کسی می شد معطر بیشتر

در سقیفه بود یا نه حتم دارم بعد از آن
داده شد در کوچه ها مزد پیمبر بیشتر

میخ و آتش هر دو بر در بود پس با این حساب
هر چه از دیوار بد دیدند از در بیشتر

با سه آیه خوب تا کردند تا ثابت کنند
حکمتی دارد نشد آیات کوثر بیشتر

کاش می دانست آن بادی که در کوچه وزید
یاس حساس است از گل های دیگر بیشتر

 

حسین صادقی


نمایش صفحه ی 2 از 32
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 51
بازدیدهای دیروز : 298
بازدیدهای هفته : 953
بازدیدهای ماه : 349
بازدیدهای سال : 24243
کل بازدیدها : 131989
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 47 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 255 عدد
کل نظرات : 890