دنجکده- صفحه ۰

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


"عاشقت هستم ولی پیش تو حاشا میکنم" از معین مهرعلیان

شنبه 3 تیر 1396

 

وقت صحبت با تو هی این پا و آن پا میکنم
عاشقت هستم ولی پیش تو حاشا میکنم

آسمان در چشم تو محبوس و من بی بال و پر
از نگاه خیره در چشم تو "پر وا" میکنم

موج موهایت دلم را سمت دریا میبرد
من تو را از ساحل شعرم تماشا میکنم

عقل میگوید که دیگر باید از تو بگذرم
در جواب اما فقط امروز و فردا میکنم

در کنارت مینشینم التهابم کم شود
هیزم آتش برای دل مهیا میکنم!

عشق دیوانه نمیفهمد غرور مرد را
عاشقت هستم ولی پیش تو حاشا میکنم...

معین مهرعلیان

"این داغ برای کشورم سنگین است" از معین مهرعلیان

پنجشنبه 18 خرداد 1396

 

در مورد حوادث تروریستی 17 خرداد تهران:

 

مدافعان حرم، مدافعان حریم ایران هستند.
امنیت ما وابسته به آن هاست.
کاش روزی برسد که همه در کنار هم در صلح و آرامش زندگی کنیم.
صلح، کلمه ای که این روز ها همه با آن غریبه ایم...

 

امروز، سه رنگ پرچمش خونین است
این داغ برای کشورم سنگین است
مردانِ سیاست به جدل مشغولند
سرباز حرم در پی حفظ دین است

معین مهرعلیان

"به شب سلام" از مرحوم حسین منزوی

یکشنبه 17 اردیبهشت 1396

 

به شب سلام که بی تو رفیق راه من است
سیاه چادرش امشب، پناهگاه من است

به شب که آینه ی غربت مکدر من
به شب که نیمه ی تنهایی سیاه من است

همین نه من در شب را به یاوری زده ام
که وقت حادثه شب نیز در پناه من است

نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر بلا
پرنده ای که قُرق را شکسته آه من است

رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت
هر آنچه مانده ز خاکسترم گواه من است

در این کشاکش توفانی بهار و خزان
گلی که می شکند ، عشق بی گناه من است

چرا نمی دری این پرده را ؟ شب ! ای شب من !
که در محاق تو دیری است تا که ماه من است

حسین منزوی

"درد" از محمد حسن کریمی

یکشنبه 27 فروردین 1396

 

درد

درد یعنی دو نقطه حرف دلت ، تلخی انتظار ، می فهمی؟

فصل فصلت همیشه تاریکی ، زندگی بی بهار ، می فهمی ؟

 

درد یعنی رسیده آخر خط ، زندگی لحظه لحظه رو به سقوط

چمدانی به دست دلخوشی ات ، سوت سرد قطار ، می فهمی ؟

 

فرض کن عاشق کسی باشی ، می کشی ناز ، می شوی معتاد

درد یعنی که اعتیادت را ، بگذاری کنار ، می فهمی ؟

 

درد یعنی خیال پشت خیال ، بنشینی فقط گلایه کنی

دکتران نا امید بنویسند ، "مرگ روزی سه بار" ، می فهمی ؟

 

درد یعنی میان مردم شهر ، حرف تنهایی ات بپیچد باز

بعر سرفصل قصه ات بشود ، "عاشقی بی قرار" ، می فهمی ؟

 

درد یعنی تمام زندگیت ، گم شود بعد دود کردن عشق

دو سه نخ از سکوت روی لبت ، ناله های سه تار، می فهمی ؟

 

درد یعنی حقیقتی کهنه ، قصه ای در کتاب های جدید

آدمی فکر آسمان باشد ، جان دهد در حصار ، می فهمی ؟

 

درد یعنی که خسته ام از عشق ، تو که درد مرا نمی فهمی

لحظه هایم همیشه منتظرند ، کاش یک انفجار ... ، می فهمی ؟

 

محمدحسن کریمی

"اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است " از محمدعلی بهمنی

یکشنبه 27 فروردین 1396

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است  
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست   
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست           
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود               
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم        
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

 

محمدعلی بهمنی

زادروز استاد محمدعلی بهمنی

یکشنبه 27 فروردین 1396

 

27 فروردین

زادروز استاد محمد علی بهمنی

 

محمدعلی بهمنی (زادهٔ 27 فروردین 1321 ، در دزفول)، شاعر و غزل‌سرای ایرانی است. بسیاری بر این عقیده‌اند که غزل‌های او وام‌دار سبک و سیاق نیما یوشیج است. نخستین شعر بهمنی در سال 1330، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت، به چاپ رسید.

 

 

وی دربارهٔ تولّد خود می‌گوید: « دو ماه به زمان تولّدم باقی‌مانده بود، که برادرم در دزفول بیمار می‌شود. خانواده هم از این فرصت استفاده می‌کنند تا به عیادتش بروند. این است که در قطار به‌دنیاآمدم و در شناسنامه‌ام درج شد متولّد اندیمشک، چون دایی من در ثبت احوال آن منطقه بود، شناسنامه‌ام را همان زمان می‌گیرد. البتّه زیاد آنجا نبودم، همان زمان ۱۰ روز یا یک‌ماه را در آنجا سپری کردیم، در اصل تهرانی هستیم. پدرم برای ده ونک و مادرم برای اوین است. در اصل ساکن خود بندرعباس بودیم. دوران کودکی را تهران، بخش شمیرانات، شهر ری، کرج و... به‌صورت پراکنده بودیم، چون پدرم شاغل در راه‌آهن بود، مأموریت‌های ایستگاهی داشتند. از سال ۱۳۵۳ به بندرعباس رفتم.»

X

" ساکسیفون " از روزبه معین

چهارشنبه 27 بهمن 1395

 

دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمی رسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا می کنه.
بهش نزدیک شدم و گفتم: هی چارلی! تو حرف نداری پسر. به نظرت یه روز من هم می تونم مثل تو توی یه گروه جاز ساکسیفون بزنم؟
چارلی آهنگ رو نگه داشت، لبخندی زد و ساکسیفونش رو بهم تعارف کرد. گفتم: نه نه، می دونی چارلی من هنوز بلد نیستم ساکسیفون بزنم.

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

X

" کوچه ی بن بست " از علی سلطانی

سه شنبه 26 بهمن 1395

 

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت.
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید


نمایش صفحه ی 1 از 29
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 111
بازدیدهای دیروز : 91
بازدیدهای هفته : 649
بازدیدهای ماه : 784
بازدیدهای سال : 16455
کل بازدیدها : 124201
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 39 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 226 عدد
کل نظرات : 596