دنجکده- صفحه ۰

اسکرول بار

ابزار وبلاگ

گوشه ای دنج در دنیای مجازی

تبلیغات


" ساکسیفون " از روزبه معین

چهارشنبه 27 بهمن 1395

 

دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمی رسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا می کنه.
بهش نزدیک شدم و گفتم: هی چارلی! تو حرف نداری پسر. به نظرت یه روز من هم می تونم مثل تو توی یه گروه جاز ساکسیفون بزنم؟
چارلی آهنگ رو نگه داشت، لبخندی زد و ساکسیفونش رو بهم تعارف کرد. گفتم: نه نه، می دونی چارلی من هنوز بلد نیستم ساکسیفون بزنم.

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

X

" کوچه ی بن بست " از علی سلطانی

سه شنبه 26 بهمن 1395

 

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش،یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت.
آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.
پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.
همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.
ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید
چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .
میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!
آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

" تنهایی دو نفر " از علی سلطانی

سه شنبه 26 بهمن 1395

 

تنهاییِ دو نفر


_تو خودتی چرا؟

_آدم که تو قلب کسی جا نداشته باشه میره تو خودش

_برف به این قشنگی، شب به این آرومی پاشو بیا لب بالکن هوای یخ بخوره تو صورتت سیگارتو کام بگیر

_برف خیلی قشنگه، نمیدونی که خنده هاش چقد به این هوای برفی میاد

_دلم یه خیابون میخواد که تموم نشه، بری بری بری هی همینجوری بری

_امروز براش گل گرفتم بعد خواستم ببرم بدم بهش، یکم نشستم با خودم فکر کردم دیدم نه...نمیتونم

_چرا؟

 

برای دیدن ادامه ی متن به ادامه مطلب بروید

 

" چقدر دلم خواست " از علی سلطانی

سه شنبه 26 بهمن 1395

 

چقدر دلم خواست
امروز صبح
وقتی از خواب بیدار شدم
وقتی پتو را کنار زدم
وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست
دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم
دوباره پتو را روی صورتم بکشم
و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای،
از آن پیام های دستوری

"که تمام کارهای امروزت را کنسل کن
که دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم...
که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!"

تا با همان حالتِ خواب آلود
لبخند رویِ صورتم بنشیند
و به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... .

اما راستش را بخواهی
گوشی را برداشتم
پتو را هم رویِ صورتم کشیدم
اما خبری از پیامت نبود
یعنی مدت هاست خبری نیست
اما آدم است دیگر
دل است دیگر...

عکس های پروفایل ات را چند باری نگاه کردم...
چند کلمه ای قربان صدقه ات رفتم
و بی حال و بی رمق و خیره...
راهیِ محل کارم شدم
راهیِ روز مرگی هایم شدم اما
انگار
یک چیزی را
در خیابان
جا گذاشته بودم...

از کتاب چیزهایی هست که نمی دانی

علی سلطانی

شعر اعترافات از حامد ابراهیم پور

سه شنبه 26 بهمن 1395

 

به فرو رفتن دود از دهنت، خسّ و خس ات

به جدا کردن موهای سفید از بُرِس ات

 

به صدا کردن یک عشق فراموش شده

به تماس تو و یک گوشی خاموش شده

 

به شب پخش شده توی اتاق خفه ات

به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات

 

به دلت: برکه ی بی جوش و خروش افتاده

به خودت: این شبح در تله موش افتاده

 

به خودت: مرده ی در گور خودش جا نشده

به دلت: مین تکان خورده ی خنثی نشده

 

به فرو رفتن فواره ی خون از نفس ات

یه سکوت وطنت ، خانه ی تنگت ،قفس ات

 

خانه ی درهم و یک مشت کتاب ولو ات

به خبرهای سر و ته زده از رادیو ات:

 

اعترافات سراسیمه ی یک اعدامی

عق زدن بعد از یک آبجوی اسلامی

 

به عرق کردن در رخوت شب بیداری

به علامت های جدی یک بیماری

 

وسط چاه به تعبیر خودت فکر نکن

به عوض کردن تقدیر خودت فکر نکن

 

تو همینی و همان تقویمت، خودکارت

با همان سیگار و اخم و کت وشلوارت

 

تو همینی و همان دلهر ه ی طولانی

با همان اخم فروریخته در پیشانی

 

تو همانی و همین خانه ی خاموش شده

تو همینی...یک آهنگ فراموش شده

 

تو همینی و همان سردردت، تشویشت

تویی و موی به هم ریخته ات، ته ریشت

 

تو همانی و همین تنهایی، بی پولی

تو همانی با یک اندام معمولی !

 

تویی و بغض ترک خورده ی سنگین شده ات

تو همانی و همین خانه ی نفرین شده ات

 

تویی و اخم گره خورده به ابروی چپت

تویی و سوزش هر روز ه ی بازوی چپت

 

تو همانی و همین زندگی دود شده

تو همانی و همین پیله ی مسدود شده

 

تو همینی و همان وحشت بی فردایی

تو همانی و همین تنهایی... تنهایی...

 

حامد ابراهیم پور

 

" پسربچه و پیرمرد " از شل سیلور استاین

دوشنبه 4 بهمن 1395

 

پسربچه گفت:

« بعضی وقت‌ها قاشق از دستم می‌افته»

پیرمرد گفت:

« من هم همینطور»

پسربچه زیر لب گفت:

« من شلوارمُ خیس می‌کنم»

پیرمرد خندید

« من هم همینطور»

پسربچه گفت:

« من خیلی گریه می‌کنم»

پیرمرد سر تکان داد

« من هم همینطور»

پسر بچه گفت:

« بدتر از همه، آدم بزرگ‌ها به من توجه نمی‌کنن»

این را گفت و گرمای دست چروک خورده پیر را حس کرد.

پیرمرد گفت:

«می‌فهمم»

 

شل سیلور استاین

ترجمه سینا کمال آبادی

" شعر میگم " از چارلز بوکوفسکی

دوشنبه 4 بهمن 1395

 

شعر می گم،
نگرون می شم،
لب خند می زنم،
قاه قاه می خندمُ می خوابم!
عینهو خیلی آدما
تا یه زمونی ادامه می دم!
مثِ همه
بعضی وقتا خوش دارم همه رُ بغل کنمُ
بشون بگم
لعنت به این همه بلا که سر خودمون آوردیم!
ما خوبُ نترسیم !
بعضی وقتا خود خواهیم!

هم دیگرونُ می کشیم ، هم خودمونو !
ما مُردیم
به دنیا اومدیم تا بکشیمُ بمیریم !
زار بزنیم تو اتاقای تاریک !
عشق بازی کنیم تو اتاقای تاریک...
صبر کنیم
صبر کنیم
صبر کنیم...
ما انسانیم
نه بیشتر از این !

 

چارلز بوکوفسکی

ترجمه یغما گلرویی

" دیوونه " از چارلز بوکوفسکی

دوشنبه 4 بهمن 1395

 

 

تموم همسایه ها فکر میکنن
ما دیوونه ایم
ما هم فکر میکنیم اونا
دیوونه ان
هم ما وُ هم اونا
درست فکر میکنیم

 

 

 

چارلز بوکوفسکی

 

ترجمه یغما گلرویی

 


نمایش صفحه ی 1 از 28
 
خوش آمدید میهمان
نام کاربر :
کلمه عبور:
بازدیدهای امروز : 222
بازدیدهای دیروز : 232
بازدیدهای هفته : 905
بازدیدهای ماه : 2180
بازدیدهای سال : 87206
کل بازدیدها : 105612
کاربران آنلاین : 0 نفر
میهمان های آنلاین : 37 نفر
کل اعضا : 3 عدد
کل مطالب : 220 عدد
کل نظرات : 32